فکر میکنم به این که چرا هنوز یک سری از کارها رو انجام میدم، وقتی هیچ احساسی نسبت بهشون ندارم (یعنی دیگه ندارم)
نمیدونم گاهی وقتا به چیز هایی فکر میکنم که نیست و وانمود میکنم که هست و گاهی برعکس، به چیز هایی فکر میکنم که هست و وانمود میکنم نیست.
عمده ی وقتم به این فکر کردن ها میگذره و همون ها هم بهم نیرو میدن
i know how lonely the life can be
the shadows follow me
+ نوشته شده در
Sat 6 Aug 2011ساعت
7:16 PM  توسط ساحره
|
No sé qué decirte, esa es la verdad,
si la gente quiere, sabe lastimar
Tú y yo partiremos, ellos no se mueven,
pero en este cielo sola no me dejes
+ نوشته شده در
Thu 28 Jul 2011ساعت
3:36 PM  توسط ساحره
|
هنوز هم نمی فهمم. از کی خودت رو توی کنج دلم جا کردی که هر چی فکر و ذکرم بود تو شدی.
با دست های کوچیکت از دلم آویزون شدی.
وقتی بابا بزرگ رفت تو هممونو خوب نگه داشتی عزیزکم.
ولی هیچ وقت نمی فهمی حدیث چی کشید وقتی دکتر بدون هیچ آزمایشی گفت چشمای قشنگت دیدی حدود یک دهم داره و درمان هم نمیشه.
یعنی تو نمیدیدی؟
تو که به نور ( حتی ) واکنش نشون میدادی.
توی چشم ها خیره میشدی.
چطور میشد تو نبینی.
البته ما همه به اتفاق میدونستیم حرف دکتر غلطه چون ما تورو از یکی دیگه گرفته بودیم و البته خودت هم به ما ثابت میکردی خوب میبینی.
ولی باید تا تو شش ماهه میشدی صبر میکردیم قرار بود تو بیهوش شی و چشمات معاینه بشه.
یادم نمیره وقتی خبرو شنیدم چند دقیقه با عصبانیت توی اتاق خودم تنها نشستم بعد اومدم بیرون و جلوی مامان و بابا هر چی دلم خواست به خدا گفتم و حسابی حرصمو خالی کردم.
یادم نمیاد قبلا اینطور با خدا حرف زده باشم
هر چی باشه قبل از تو چیزی نبود که اونقد برام مهم باشه که بخوام سرش جنجال راه بندازم.
-- ما بقی اتفاق رو مادرت تو شرح معجزه قشنگ تر توضیح داده. هر چی باشه مادرت شاعره و طبعش لطیف تر و از همه مهم تر اینکه مادره
ولی بدون خدای تو بزرگ تر از همه ی خطا ها و دعا های ماست
و اینکه تو حتی از خاله ی خودت هم بهتر میبینی جوجه ی من.
+ نوشته شده در
Sat 9 Jul 2011ساعت
9:28 PM  توسط ساحره
|
مدت ها از آخرین باری که نوشتم میگذره
(البته چیزهای خیلی خاصی نمینوشتم )
ولی یا دلم میخواست و دستم نمیرفت ..
و یا دستم آماده بود ولی دلم نمیرفت
چقد بعضی چیزا باعث میشه دل آدم بگیره:
دلها را نشانه رویم
خیلی اتفاق ها برام افتاده تو این مدت که کلا عوض شدم
زندگیم
افکارم
علاقیاتم
دوستام
...
ولی تو همه شرایط یه چیزی رو فهمیدم
هر چقد من کوچیکم خدا مهربونه
همیشه اینو با همه وجودم حس کردم
حتی تو بد ترین شرایط
حتی الان که حس میکنم زندگیم اونجوری نیست که میخواستم باشه
همین الان خودشو شاهد میگیرم که من طرف هیچ کس نیستم، همه چیو سپردم به خودش
طرف حساب من خداست
و از این موضوع راضیم
....
معلوم نیست شاید دوباره بنویسم
شاید هم دوباره8 سکوت کنم
..
امروز وبلاگی دیدم که یادم اومد ساحره ای بود یه گوشه ای از زندگیم
thewitch150.blogfa.com
البته ربط زیادی بین این ساحره و اون جادویی که میگه این جادوگر وجود نداره ولی خوب ..
+ نوشته شده در
Tue 28 Jun 2011ساعت
0:55 AM  توسط ساحره
|